وقتی کسی رو نداری تا باهاش دردو دل کنی و بغضت رو پیشش بشکنی ...
وقتی کسی رو نداری که بهت بگه دوستت دارم...
وقتی از یاد کسی که دوسش داری بری چه میکنی؟؟؟
ایستاده بمیرید بهتر از این است که روی زانوهایتان زندگی کنید
وقتی کسی رو نداری تا باهاش دردو دل کنی و بغضت رو پیشش بشکنی ...
وقتی کسی رو نداری که بهت بگه دوستت دارم...
وقتی از یاد کسی که دوسش داری بری چه میکنی؟؟؟

امیدوارم امسال رو با شادی شروع کرده باشینــــ 
امروز حوصله مان سر رفت گفتیم یک آپی کرده باشیمـــ 
در ضمن یک سوال ازتون داشتمـــــ 
به نظر شما وبم رو به چه سبکی درست کنم خوبه؟
من راز نگاهت را از آینه پرسیدم 
مثل گل نیلوفر چشمان تو بهاری شد
مرز دل و چشم تو از شهر افق پیداست
من سرخی گل را در خنده ی تو دیدم
در شهر اقاقی ها تو پاک ترین عشقی
لبخند زدی آرام بر گونه ی غمناکم
من با گل لبخندت به حادثه خندیدم
ای کاش دو چشم تو سر فصل افق ها بود
آن وقت تو را هر صبح از پنجره می دیدم
وقتی گل آرامش در باغ دلم رویید 
گلبرگ وجودم را بر عشق تو پیچیدم
خورشید شدی رفتی تا اوج شکوفایی
و آنــگــ ــاه کــه عـــ ــشــقــ را از رویـــــ زمیــــنـــ بـــــردارنـــــد
چـــــهـ میــــ مـــ ــــانــد؟؟
جـــــز یـــ ـــکــ قــــ ـــبــر بـــــزرگــــ ـــ
بــــرایـــــــ دفـــ ــــنــ کــــ ـــردنـــ هـــمهـــ مـــــــــا...!
عاشق بودن
تجربه تمامی احساسات بیرون از عشق
و از نو بازگشت به عشق است
عاشق بودن
تحمل رنج و درد
و توانایی از یاد بردن این رنج و درد است
عاشق بودن همان است که بدانی دیگری کامل نیست
بتوانی بخش های نازیبا را ببینی
ولی بر بخش هایی که دوست می داری تاکید کنی
وشادمانه هر دو را بپذیری
عاشق بودن
بخشیدن تا سر حد فقر است
اعتماد است و درک متقابل
این دو ارمغان عشق اند
عاشق بودن
دیدن نه تنها با چشم که با دل است
عاشق بودن
فدا کردن خود به تمامی است
آماده تا بگویی:
اینک من
و دوستت دارم بسیار و بسیار
ندای تمام وجودم...

تو رو یه فاجعه دور کرد که بی وقفه پر از دردم
تمام من مهیا بود که به عشق تو برگردم
همین نزدیکیا بودی که حادثه تو رو دور کرد
طلسم جاده پیدا شد سفر چشم تو رو کور کرد

میان تاریکی
تو را صدا کردم
سکوت بود و نسیم
که پرده را می برد
در آسمان ملول
ستاره ای می سوخت
ستاره ای می رفت
ستاره ای می مرد
تو را صدا کردم
تو را صدا کردم
تمام هستی من
چو یک پیاله ی شیر
میان دستم بود
نگاه آبی ماه
به شیشه ها می خورد
ترانه ای غمناک
چون دود بر می خاست
ز شهر زنجره ها
چون دود می لغزید
به روی پنجره ها
تمام شب آن جا
میان سینه ی من
کسی ز نومیدی
نفس نفس می زد
کسی به پا می خاست
کسی تو را می خواست
دو دست سرد او را
دوباره پس می زد
تمام شب آنجا
ز شاخه های سیاه
غمی فرو می ریخت
کسی تو را می خواند
هوا چو آواری
به روی او می ریخت
درخت کوچک من
به باد عاشق بود
به باد بی سامان
کجاست خانه ی باد ؟
کجاست خانه ی باد ؟
نه اینکه خونمون باهم نمی خونه
ته فنجونمون باهم نمی خونه
باید با احترام ازهم جدا شیمو
باید تسلیم تصمیم خدا شیمو
بزار پایان ما با گریه امضا شه
به نفع هردوتامون بگو باشه
به نفع هردومون گرچه میدونم
غمت مثل خوره میوفته به جونم
میدونم رفتنت خیلی برام سخته
میدونم هرکی با تو باشه خوشبخته
میدونم سخته اما با خودت لج کن
سر همین دوراهی راهتو کج کن
نمیگم من زدم احساسمو کشتم
نمیگم بعد تو خالی شده پشتم
نمیگم تا ابد یادت نمی افتم
فقط میگم جدایی رو پذیرفتم
از اینجا تا ته دنیا خداحافظ
اهای خوشبختیه فردا خداحافظ
یه خواهش میکنم حرف منو گوش کن
تمومه خاطره هامو فراموش کن



می نویسم از تو !
از تو ای شادترین ، ای تازه ترین
نغمه عشق
تو که سرسبزترین منظره ای
تو که سرشارترین عاطفه را
نزد تو پیدا کردم
و تو که سنگ صبورم بودی
در تمام لحظاتی که خدا
شاهد غصه و اندوهم بود
به تو می اندیشم ، به تو می بالم
و از تو می گیرم هر چه انگیزه درونم دارم
من شباهنگام آن دم که تو را نزد خود می بینم
برترین آرامش برترین خواهش
و احساس نیاز در دلم می جوشد
روزها می گذرد
عشق ما رو به خدایی شدن است
روبه برتر شدن از هر حسی
که در این عالم خاکی پیداست
دوستت می دارم از همین نقطه ی خاکی ...
تا عرش دوستت می دارم از زمین تا خدا
گاهی دلم میخواهد حرف بزنم...
شاید با در...
شاید با دیوار...
شاید با تو...
تو... کدامین سطر ناخوانده از کتاب عشق منی؟!
که حرف من با تو... تنها خواندن توست...
تو را چگونه بخوانم؟...
که زبان نوشته ات را نمی دانم!!!

می خوام سرمو بذارم رو شونه ت....
می خوام تمام دلتنگی هامو تو بغلت گریه کنم...
کاش می دونستی تو دلم چه خبره...
کاش بودی...... ....
من هر شب نام تو را فریاد می زنم ،
خدایا می دانم که صدایم را می شنوی ، به حرفهایم کمی گوش بده ،
خدایا دیگر خسته ام از این لحظه های انتظار ،
خدایا آیا روزی انتظارم به پایان خواهد رسید؟
خدایا اگر من را در انتظارش نگاه داری حتم دارم روزی از غم عشقش خواهم مرد
اگر فکر می کنی که رفتنت باعث شکستنم می شود٬
اگر فکر می کنی که از پس رفتنت اشک می ریزم٬اگر فکر می کنی که با نبودنت لحظه هایم خالی می شوند٬اگر فکر می کنی که هر لـحـظـه دلـم برایت تنگ می شود٬اگر فکر می کنی که بی تو می میرم٬بسیار درست فکر کرده ای٬خب تو که می دانی نبودنت را تاب نمی آورم پس بمان.
روزی که عشق وارد خانه قلبم شد او را نشناختم ،
مدتی طول کشید تا با او آشنا شدم ،
ار او خوشم آمده بود ،
خواستم به او بگویم برای همیشه در خانه قلب من بمان
اما قبل از این که من به او بگویم ، به من گفت آمده ام برای همیشه اینجا بمانم.


همیشه به کسی اعتماد کن که سه چیز را درک کند...
محبت پنهان در عصبانیتت را...
بغض نهان در لبخندت را...
حرف های بی انتها در سکوتت را...

عشق تنها یک مرض است ولی نداشتن آن مرگ است...

زندگی یک آواز است ... آن را بخوان
زندگی یک بازی است ... آن را بازی کن
زندگی یک جنگ است ... با آن مبارزه کن
زندگی یک رویا است ... به آن واقعیت ببخش
زندگی یک فداکاری است ... آن را عرضه کن
زندگی یک عشق است ... از آن لذت ببر


گاهی باید یک دیوار تنهایی به دور خودت بکشی...
نه اینکه همه رو از خودت دور کنی...
فقط واسه اینکه بفهمی واسه کی اهمیت داری...
تا دیوار رو به خاطرت خراب کنه....

درکم کن
چیزی شبیه زندگی داره
دست از سر من بر نمی داره
مهتاب چشمات آسمون گیره
محتاجتم پاشو همین حالا
با تو خیالم از خودم تخته
هرکی که با تو باشه خوشبخته
اسم منو به خاطرت بسپار
دل تنگی و دل شوره هاش از من
خب عاشقم شو دلمو نشکن
درکم کن این دیوونگی سخته
هرکی که با تو باشه خوشبخته
شاید ندونی اما باور کن

عشق آن نیست که به چشمان هم خیره شویم
عشق آن است که هر دو به یک سو بنگریم
عشق چیزی نیست جز بارانی از غم پشت یک لبخند
و آنجا که عشق فرمان می دهد
محــــــــــــــــــــــــــــــــال سر تسلیم فرود می آورد...

همیشـــــــــــه به کسی فکر میکنی که خیلی دوسش داری ولی گاهی احساس میکنی که اصلا براش مهم نیستی...
همیشـــــــــــه دلت برای کسی که ازت دوره و خیــلی دوسش داری تنگ میشه ولی شاید نتونی بهش بگی عاشقشی...
همیشــــــــــه از هر چیزی توی دنیا برات مهم تره...
همیشــــــــــه و هر ثانیه داری بهش فکر میکنی... از هر چیزی تو دنیا میگذری...
دیگه زندگی بدون عشقت معنا نداره ولی اون دیـــــگه رفــــ ـــــتــ ــه...
...............................................

چقدر سخته کسی که خیلی دوسش داری و همیشه بیادشی ازت دوره...
انقدر دوسش داری که نمیتونی بدون اون باشی.....
ولی چاره ای نداری جز اینکه فقط بهش فکر کنی......
انقد احساس تنهایی میکنی که دیگه زندگی برات تلخ میشه.....
آرزو میکنی بمیری ولی زندگیت اینطوری نباشه....
هرجا میری فقط به اون فکر میکنی و فقط به یاد اونی.....
انگار که فقط داری با خاطراتش زندگی میکنی....
احساس میکنی یکی دیگه جاتو براش پر کرده....
جز اشک ریختن برات چاره ای نمونده....
شبا دیگه تا صبح خوابت نمیبره....
کسی جای اونو برات پر نمیکنه....
دیگه نمیتونی تحمل کنی.....
فقط میخوای برگرده.....
کاش روزای خوبت تکرار بشه.......
حسی که داری از مرگ بدتره.....
هر کسی که اطرافت هست رو میذاری کنار....
کـــــــاش دوباره کنارش باشـــــــــــــی.....
...........
...........
همیـــــــــــــــشه دوســـــــــــتـت دارمــــــــــــــــــــ .....
پست جدیدم رو بخونین
نظر یادتون نره
دو اتاق
فردی از پروردگار در خواست کرد تا به او بهشت و جهنم را نشان دهد
خداوند پذیرفت
او را وارد اتاقی نمود که جمعی از مردم در اطراف دیگ بزرگ غذا نشسته بودند
همه گرسنه نا امید و در عذاب بودند
هر کدام قاشقی داشت که به دیگ می رسید
ولی دسته قاشقها بلند تر از بازوی آنها بود
به طوری که نمی توانستند قاشق را به دهانشان برسانند
عذاب آنها وحشتناک بود !
آنگاه خداوند گفت :
اکنون بهشت را به تو نشان می دهم
او به اتاق دیگری که درست مانند اولی بود وارد شد
دیگ غذا ...
جمعی از مردم ...
همان قاشقهای دسته بلند ...
ولی در آنجا همه شاد و سیر بودند
آن مرد گفت : نمی فهمم !!!
چرا مردم اینجا شادند
در حالی که در اتاق دیگر بد بختند؟
با آنکه همه چیزشان یکسان است؟
خداوند تبسمی کرد و گفت :
خیلی ساده است
در اینجا آنها یاد گرفته اند که یکدیگر را تغذیه کنند
هر کسی با قاشقش غذا در دهان دیگری می گذارد
چون ایمان دارد که کسی هست که در دهانش غذایی بگذارد.
سلام دوستای گلم/(2349).gif)
امیدوارم حال همتون خوب باشه
امروز واستون 3تا داستان گذاشتم![]()
امیدوارم خوشتون بیاد
|
شاگردی از استادش پرسید:" عشق چست؟ " |
شاگرد پرسید: " پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن آمد که : " به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور. اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب برگردی! "
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت . استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: " به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم، انتخاب کردم. ترسیدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالی برگردم."
استاد باز گفت: " ازدواج هم یعنی همین!
سلام به دوستای گلم... امروز یه آپ جدید کردم
امیدوارم خوشتون بیاد
راستی نظر یادتون نره



در مطب دکتر به شدت بصدا در آمد .
دکتر گفت : در را شکستی ! بیا تو .
در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم !
و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید مادرم خیلی مریض است .
دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری من برای ویزیت به خانه کسی نمی روم .
دختر گفت ولی دکتر من نمی توانم اگر شما نیایید او میمیرد و اشک از چشمانش سرازیر شد .
دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود .
دختر دکتر را به طرف خانه راهنمایی کرد جایی که مادر بیمارش در رختخواب افتاده بود .
دکتر شروع کرد به معاینه و توانست با آمپول و قرص تب او را پایین بیاورد و نجاتش دهد.
او تمام طول شب را بر بالین زن ماند تا علائم بهبود در او دیده شود .
زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر بخاطر کاری که کرده بود تشکر کرد .
دکتر به او گفت : باید از دخترت تشکر کنی . اگر او نبود حتما" میمردی !
مادر با تعجب گفت : ولی دکتر دختر من سه سال است که از دنیا رفته !
و به عکس بالای تختش اشاره کرد .
پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد .
این همان دختر بود ! فرشته ای کوچک و زیبا
عشق از دوست داشتن پرسید: فرق من و تو چیست؟ پاسخ داد: من با یک سلام شروع می شوم و تو با یک نگاه ... من با یک دروغ از بین می روم و تو با مرگ ...
رسم زمونه اینه : تو چشم می زاری ، من قایم می شم ... اونوقت تو یکی دیگه رو پیدا می کنی ... 
تو بارانی و من باران پرستم - تو دریایی , من امواج تو هستم - اگر روزی بپرسی باز گویم : تو من هستی و من نقش تو هستم...
ای کاش برای سوزش عشق دادگاهی بود که وکیل آن اشک محکوم آن عاشق و تمام حضار عاشقان و معشوقان بودند ... 

آرامش فقط با تو....

عشق لالایی بارون تو شباست / نم نم بارون پشت شیشه هاست / لحظه ی شبنم و برگ گل یاس / لحظه ی رهایی پرنده هاست / لحظه ی عزیز با تو بودنه / آخرین پناه موندن منه